Showing posts with label داستانک. Show all posts
Showing posts with label داستانک. Show all posts
Friday, May 25, 2012
تابستون بود
من از جزییات باخبر نیستم اما یه چیزایی شنیدم. حرف بزن. من تمام سعی ام رو می کنم. هنوز می تونم کمکت کنم. باور کن می تونم. اتفاقی نیفتاده. منظورم اینه که هیچ اتفاقی نمی تونه اون قدر بزرگ باشه که نشه حلش کرد. بیا چند دقیقه آروم و راحت
Thursday, December 30, 2010
برخیز ای موسی
مجري ميگويد شما چه نسبتي با هم داريد؟ پدر رو به من ميگويد تو «مني». ميگويم بله من «مني»ام (مجري روي حرفم بوق ميزند و ميروند كه وله ببينند) و به همين خاطر من توام؛ تكرار گناهان تو. مجري ميگويد از 1 تا 100 يك عدد انتخاب كنيد. پدر ميگويد 60. ميگويم 88؛ فرقش چيست؟ براي ژرمن 32 است، براي روس 34. من تكرار آنها هم هستم. ميگويم اينها كه نشانه است. از نشانه تا مدلول هم راه باقياست. مجري ميگويد شما تئاتر را از چه سالي شروع كرديد؟ ميگويم از دوران دبستان. پدر ميگويد ما خاك صحنه خوردهايم. «ما تا رسيدن بيمرگي اميد، هر روز مردهايم» اين را بايد مادر ميگفت كه كسي از دهانش دزديد. ميگويم مادر جان تو«مني». مادر ميگويد همه «مني» بودهاند (مجري روي حرفش بوق ميزند و ميروند كه وله ببينند) حتي آدم كه «مني» (بوق) خدا بود در رحم شيطان. مجري مادر را صحنه بيرون ميكند، جايش بدلش را ميگذارد. ميگويم بوق پخش شد و سپس نام خدا آمد و مادرم از بازي حذف شد. صور اسرافيل. مادر از ابتدا هم با اين قاعده راحتتر كنار ميآمد. اصلا چرا دعوتش كرديد؟ پدر ميگويد حرفش زننده نبود. بود؟ انسان را محكوم كرد. خدا را كه كاري نداشت. داشت؟ شايد شيطان «مني» (بوق) خدا را دزديدهباشد. ميگويم بوق پخش شد و سپس نام خدا آمد و شد شايد شيطان بوق خدا را دزديدهباشد. پس اين قيامت حاصل بوق دروغين شيطان است. نيست؟ قيامت كه قرار نبود به اين زوديها باشد. مجري ميگويد سري به اتاق فرمان ميزنيم. ما را به اتاق فرمان بردند. آنجا 28 نفر يهلنگهپا ايستاده بودند. ما را هم يهلنگهپا كردند. پدر ميگويد: من كه گفتهبودم مرغ يك پا دارد. ديدي؟ ميگويم اما ما حالا 30مرغيم كه 30 پا داريم. پدر مي گويد در اتاق فرمان حتي يك موسي ندارند كه ده فرمانش را بخواند. ميگويم «برخيز اي موسي
Tuesday, December 8, 2009
تحت درمان
دختره مثل فاحشه ای بود که دیگه دوست نداشت فاحشه باشه. انگار می خواست تمومش کنه. اما چون همین امشب به اون پول لعنتی احتیاج داشت، نمی تونست بگه دفعه قبل، دفعه آخر بوده. پس هیچ وقت نمی تونست تمومش کنه. چون هر شب به اون پول لعنتی احتیاج داشت. شایدم با دوست پسرش به هم زده بود. همون پسره که رو به روش وایساده و نگاهش می کنه. به هر حال دختره با من اومد خونه. تموم خیابون امن و امانه؛ اینو قاب آیفون تصویری می گه.« من می رم حموم » اینو من می گم
وقتی لباسامو در آووردم یکی شروع کرد به عربده کشیدن. اون وقت همه اومدن کنار من وایسادن؛ کنار دیوار، تو یه خط. یه عده خجالت می کشیدن و دستاشونو گرفته بودن جلوی یاروشون و رو به دیوار وایساده بودن و یه عده دیگه هم نیششونو باز کرده بودن ، طوری که دندونای زرد و کرم خوردشون معلوم شه. یه عده دیگم می خواست طرفو خفه کنن. طرف بازم عربده کشید و کلاهشو رو سرش صاف کرد و دستگیره روی شیلنگ کت و کلفت خاکستری رو فشار داد و آب با فشار همه ما رو به دیوار چسبوند. طرف دهنشو باز کرد که صابونو دست به دست کنید بو گندوها
مادرم پشت در ایستاده بود که حوله رو بده دستم. منو برد نشوند کنار شومینه و پشتم رو دست کشید. بعد که خودمو خشک کردم، رفتم طرف اتاق. مادرم خودشو به من رسوند و زیر بغلمو گرفت گفت الان نرو تو اتاق؛ فرزانه داره بچه رو می خوابونه. گفتم فرزانه؟ بچه؟ بچه کی؟ مادرم گفت پسر کاکل زری تو، تو و فرزانه. همون طور که زیر بغلمو گرفته بود منو دوباره برد و روی صندلی جلوی شومینه نشوند و قطره اشکو از زیر چونش قاپید
وقتی لباسامو در آووردم یکی شروع کرد به عربده کشیدن. اون وقت همه اومدن کنار من وایسادن؛ کنار دیوار، تو یه خط. یه عده خجالت می کشیدن و دستاشونو گرفته بودن جلوی یاروشون و رو به دیوار وایساده بودن و یه عده دیگه هم نیششونو باز کرده بودن ، طوری که دندونای زرد و کرم خوردشون معلوم شه. یه عده دیگم می خواست طرفو خفه کنن. طرف بازم عربده کشید و کلاهشو رو سرش صاف کرد و دستگیره روی شیلنگ کت و کلفت خاکستری رو فشار داد و آب با فشار همه ما رو به دیوار چسبوند. طرف دهنشو باز کرد که صابونو دست به دست کنید بو گندوها
مادرم پشت در ایستاده بود که حوله رو بده دستم. منو برد نشوند کنار شومینه و پشتم رو دست کشید. بعد که خودمو خشک کردم، رفتم طرف اتاق. مادرم خودشو به من رسوند و زیر بغلمو گرفت گفت الان نرو تو اتاق؛ فرزانه داره بچه رو می خوابونه. گفتم فرزانه؟ بچه؟ بچه کی؟ مادرم گفت پسر کاکل زری تو، تو و فرزانه. همون طور که زیر بغلمو گرفته بود منو دوباره برد و روی صندلی جلوی شومینه نشوند و قطره اشکو از زیر چونش قاپید
Wednesday, October 7, 2009
تو ای پری کجایی
سرما خورده بودم. یه سرماخوردگی پر از عقده. خودم برای خودم سوپ درست کرده بوده بودم و خودم خودم رو پاشویه کرده بودم و حسرت روزهای گذشته رو خورده بودم. به زور خودم رو پشت میز کار نشونده بودم و سعی می کردن به این فکر نکنم چقدر دلم می خواد کسی لب لبمو بگیره و کمی نازمو بخره یا حتی بگه اصلا چته تو. زندهای، مردهای... خانم نصیری هم که میزش کنار دست من بود داغ دلم رو بیشتر میکرد. میزهای ما پشت به دیوار بود و او که مدام در رفت و آمد بین طبقات بود، مجبور میشد دائم از پشت من رد بشه. هر بار که از پشتم رد میشد و بوی ادوکلنش میخورد توی دماغم، انگار آتیش می گرفتم. آه... پری... پری ... پری. سر گیجه داشتم و دلم آشوب بود و حرارتم بالا بود. تاب نمی آوردم اگر می خواست همین طور از پشت سرم رد بشه و پری رو مدام جلوی چشمم بیاره. آه... پری ... پری... پری. نمی دونستم تا همین جا رو هم چطور تحمل کرده بودم. کاش قید این همه قید رو می زدم. خانم نصیری از پشت میزش بلند شد و آرام به طرفم آمد و ببخشید آرومی گفت و خواست از پشتم رد شه که قیدشو زدم و سنگینی سرمو رها کردم و سنگینی چند سال را رها کردم و چشم هایم را بستم و سرم رو آروم عقب بردم. سرم درست وسط سینههای خانم نصیری فرود آمد و قبل از اینکه صدای جیغش بپیچه تو گوشم، سال های با پری بودن رو مرور کردم ؛ سالهایی که سرم، پشت سرم این حس رو تجربه میکرد . آه... پری ... پری... پری
Tuesday, September 29, 2009
دندون پزشک
بکش دکتر جان. دندونه چرکو باید کند، انداخت دور. صب درد، ظهر درد، شب درد. دیگه خسته شدم. طاقتم طاق شد. صبرم سر اومد. بکش خلاص. مرگ یه بار شیونم یه بار. این جوری دیگه نمی شه سر کرد.
دکتر یه کم نگاش کرد و یه کم فکر کرد و سرنگشو یه کم پر کرد و بعد خیلی آروم سوزنو یه کم فرو کرد و مرد یه کم آروم شد و بعد آروم آروم همه چی فرو کش کرد
پ.ن : حالا خودتان تیتر بزنید اتانازی و دوباره بخوانید
دکتر یه کم نگاش کرد و یه کم فکر کرد و سرنگشو یه کم پر کرد و بعد خیلی آروم سوزنو یه کم فرو کرد و مرد یه کم آروم شد و بعد آروم آروم همه چی فرو کش کرد
پ.ن : حالا خودتان تیتر بزنید اتانازی و دوباره بخوانید
Monday, August 10, 2009
نسرین
خوشگله. قدش بلنده . معصومه. معصوم معصوم. عین گوسفند. پاکه. خیلی پاکه. اون قدر که فقط و فقط روی همین داستان اصرار کردن که مجبور شدم بگیرمش. گفتن بهتر از این گیرت نمی یاد . گفتن چش و گوش بسته تر از این گیریت نمی آد. گرفتمش. شب ها وقتی میام خونه می شینه جلوم. پشت همون میز دو نفره ی توی سالن. دستشو می ذاره زیر چونش و لبخند احمقانه ای میندازه گوشه لبش. می گم چیه؟ می گه دوست دارم؟ می گم همین؟ لبخندشو گنده تر می کنه سرشو تکون می ده. می ریم کافه. می شینه جلوم. پشت همون میز رو نفره کنار پنجره. دستشو می ذاره زیر چونش. لبخند گنده و ...می گم چیه. می گه دوست دارم. می گم حرف بزنیم. می گه امروز صبح فلانی زنگ زد گفت فردا شب ...حرفاش محو می شه. می ریم مسافرت، می ریم خونه بچه ها، می ریم دفتر. تنها کاری که می کنه اینه که دستشو می ذاره زیر چونشو می گه ...می شینم جلوش . پشت همون میز گوشه سالن. می گم زن دارم. یکی دیگه، غیر از تو. می خنده می گه دوست دارم. می گم جدی می گم. گریه می کنه. ساکشو می بنده می ره خونه ی باباش. حداقل یه هفته از دستش راحت شدم. با دروغ. نصفه شب زنگ می زنه، می گه دوست دارم؛ دارم میام خونه. من گوسفند نمی خوام
Subscribe to:
Posts (Atom)