Showing posts with label یادداشت. Show all posts
Showing posts with label یادداشت. Show all posts

Tuesday, April 2, 2013

راهی بجوی


به عدنان دانشیار


پس از امتناعی طولانی از کتابت، گوشه دنجی از خیابان -که یگانه مدونای باکره افکار من است- دفترکم را از جیب بیرون کشیدم و تپوکی به ذهن چموش زدم:
خواننده امروز، نه آن مدهوش ِ منفعل ِ دو زانو نشسته در برابر ایونیان و دوریان و پیروان سنکا است، که در کشف رمزگان نوشتار، دست کمی از منتقد زمان خویش ندارد. جستن آن چه مولف در سر داشته، نه تنها از طریق خوانش دقیق متن در دستور کار قرار می گیرد، بل که انواع و اقسام اتوبیوگرافی ها در کار می شوند تا همزادهای مولف که بارت آنان را در هیئت مفاهیمی چون تاریخ، جامعه، روان و آزادی خلاصه می کند، نمایان شوند. کشف کامو برای من چنین رقم خورد. او را نه در سیزیف اش باور کردم،  نه در عصیان گرش و نه در کالیگولا. اما خوانش مجموعه یادداشت هایش چنان سقلمه ای به من زد که باورش برایم دشوار است. کامو به جای خود ماند و آن چه فرو ریخت، بتی بود که من از خارای خویشتن خویش ساخته بودم. نزدیکی ها و انطباق های مکشوف میان راه خواننده و ادیب چرب قلم، ابتدا شعف فزاینده ای به رگ های مسدودم تزریق کرد که دیری نپایید و به سرعت به ملال و یاسی بی حد دچار آمدم. از این روی که واقف شدم، مسیرم را، مسیر برآمده از تاریخ تجربه بشری ام را قبل تر کسی آزموده و من سر به هوا و کودکانه به راهی که می روم، خوش ام. چنین اعترافی «یقین گمشده»ای بود که هر از گاهی از فرط نزدیکی، به گستره دیدم نمی آمد. از آن پس، وسوسه «خدایی دیگرگونه» آفریدن رهایم نمی کند. اما ای دریغ! افسوس و صد افسوس که من ملولم از این بازی نافرجام که قبل تر، قرن تا قرن خدایگان، این مخلوقان ِ قدسی  را می آفریناند و می میراند و اکنون، هر روز لشکر لشکر سقط می کند. روزگار تنگ آمده. زمانه سکوت است.
اما               
«... نوشتار نابودی صدا، نابودی هر نوع منشا است. نوشتار، آن فضای خنثی و بی طرف، مرکب و غیر مستقیمی است که فاعل ما را بیرون می اندازد. فضایی سلبی است که کل هویت در آن رنگ می بازد و هویت منحصر به فرد نوشتار، در آن خود می نماید... به محض آن که واقعیتی، نه با هدف کنش مستقیم بر حقیقت، بلکه به گونه ای ناگذرا، یعنی بیرون از هر نقشی، به جز کنش ِ صرف ِ خود ِ نماد روایت می شود، این گسست روی می دهد؛ صدا منشا خود را گم می کند و مولف به قلمرو مرگ خود پا می گذارد.» آری. مولف امروز، آن طور که بارت تشریح می کند، پیش از آنکه سکوت را گردن نهد، به آن عمل کرده. هیچ کس مدعی نیست که تخم فرزانگان این آبادی را ملخ خورده. اما هیچ صدایی رساتر از سکوت به گوش نمی آید. کِیج سکوت کرد و بارت، مولف را به نفرین هادس سپرد و نیچه، بزرگترین شهید این راه است که ده سال آزگار را در بستر نمورش، ترک عقلانیت گفت. نزد من «مرگ» و «سکوت» همچون راهی که کامو پیموده بود، تکرار است. تکرار مکدر کننده ای که چشم انداز پیش رویم را تا نوک بینی ام محدود می کند. نه آن شعف «عصیان» در چشمانم دودو می زند، نه رسم رواقیون را برمی تابم. آری، آری! من می دانم که پس از هر سختی، آسانی است: سراشیبی مهیبی را که با خرسنگی به درشتی تاریخ بر گرده هامان می پیماییم، روزی بازخواهیم گشت که این مسیر «شناخت» است؛ این را هم می دانم. می دانم که آسانی، جز بازگشتن از مسیری که پیموده ایم، نیست و نیک می دانم این تلخ تر از آن است که کامو و سیزیف اش به آن مشعوف باشند. راهی بجوی... راهی بجوی... 


Wednesday, February 23, 2011

Unknown world file

شهر، در گذار از من تمام خيابان‌هايم را مي‌شويد. زمان در گذار از من تمام آرزوهايم را بادبادك مي‌كند در جشن بادبادك‌ها؛ پاي برج ميلاد. پس فريادهايش، روي راحتي، خيره به خود، در عبور بادباك‌هاي من، پدر جام اشك مي‌نوشد. فحشش مي‌دهم؛ يك دل سير. دماغم را با پرده اتاق پاك مي‌كنم. شهر در عبور از من، چاقو زير گلوي برادر مي‌گذارد. جارويي آرام از زير پنجره عبور مي‌كند كه زالويي به دسته چوبينش نشسته، خون چوب مي‌مكد بينوا. ماديان پا به زاي سرخي در كابوس‌هايم، افسار دريده. هر شب كره مي كند. نيمه انسان و نيمه اسبي كمان به‌دست. آذر ماه، بادبادك‌هايم را باد مال كرد. وگرنه در فروردين زاييده، زائده مي‌شدم يا در مرداد. شهر، در گذار از من تمام خيابان‌هاي خون‌آلودم را مي‌شويد. امضاي پدر بوي خون مي‌داد. برنجزارها بوي خون مي‌داد آن‌شب كه تابوت پدرش را از لاي درختان مردابي روي دوش ديگران، كه مي‌رفت، مي‌ديد. چماق‌ها آن‌شب بوي خون مي‌داد. پدر با پدرش قهر است، من با پدرم قهرم. داغ پدربزرگ ناديده بر دوشم. صداي جارو در گوشم. زمان در گذار از من، چون ماديان سرخي كه بند نافي از مهبلش آويزان است، به تاخت سوي ديوار مي‌رود. پاي در گل برنجزار گل‌آلود آذر ماه، قرقره‌اي در دست، زالويي به پاي چوبين، وينستون ته قرمزي آتش مي‌كنم؛ در عبور شهر. چونان كه پدر بزرگ، غروب‌هاي سياه باهار وينستون ته قرمزي را با ذات‌الريه تاخت زد؛ در عبور بغضش.

Sunday, February 6, 2011

عاشقانه

همبستر شو عزیز! در جستجوی چیزکی همگن. حواست باشد که همگن این روزها چیز دیگری است. من سر باد دارم را با همان گنی بستم که تو شکم باردارت را. این همگنانه است این روزها. حواست باشد که از تیر چراغ برق برف می بارد و هم اکنون شغال ها در سیاهکل، فردایی آفتابی را داد و بی داد می کنند؛ همگن غمگنانه. خورشید غراضه نوک انگشتان مرا هم گرم نمی کند و همچنان خورشید است؛ همگن با گرما. تو را نمی فهمم چرا که «آنیما» در من کشته شده و این سرایش چشم هایت را تنگ می کند؛ آنیما با نام من همگن می نماید. آنیما، آنیما.....آآآآآآآآآآ.....نیما. بستر من شب ها خالی ست. همبستر شو. من شبنامه نگاری می کنم. شغلم است. همزمان با دراز شدنت در بسترم. شاغل می شوم و بسترم که همان طور خالی، تمنای همبستری را از من به تو می رساند. بستر و همخوابگی همگن، دروغ بزرگی است. من شبنامه نگارم. بستر من شبها خالی ست. من چه می دانم چه کسی کجا و در کدام بستر عاشقت شد؟ بی مهابا بود. کسی بود همگن با من. که این روزها نا همگن شده. من که با او همبستر نشدم. تو می دانی. پس به یاد آر. من همانم. با آنیمایی که ناگزیر دفنش می کنم و با آنیموس تو سرایش را اغاز خواهم کرد.. . .

Saturday, December 25, 2010

یادداشت تولد

سلام حنيف! اينجا كه مي‌داني، پر رفت و آمد نيست. تو مي‌آيي و گه‌گداري – كه برادر كوچك ژان لوك گدار است- كامنتي ول مي‌دهي و مي‌روي. من بعد خودت آپ كن، خودت پيغام بگذار. اين يادداشت روز تولد است. اين را زماني مي‌نويسم كه در سياهكل به سر مي‌برم كه جنبش مسلحانه از آنجا آغاز شد. همان بيژن جزني و مسعود احمد زاده را مي‌گويم ديگر. مسعود احمد‌زاده را تو نمي‌شناسي؛ در «كافه‌رو» سكسوفون آلتو مي‌زد، بيژن هم كه هماني بود كه پاسگاه را گرفت. البته پاسگاه را به سرعت به برادران زحمت‌كش نيروي انتظامي پس داد. آذر است ديگر؛ همه‌چيز قدري حالي بي‌حالي و قرق‌شده به نظر مي‌آيد. درد زايمان هم خيلي‌ها را در اين ماه امان نداده. آن بالا، روي آن تپه را دود گرفته؛ خوب نگاه كن! باد گرم پاييزي، آتش كه عنصر آذر ماه است را شعله‌ور كرده. «شعله» هم خاله استوانه‌اي من است كه از قضا او هم درهم‌روز نحس من، كمي آن‌سال‌تر از من متولد شده. هدف اين است كه رنگ خود‌نويس هديه‌گرفته‌ام را به تو نشان دهم؛ خوب نگاه كن! جوهر عجيبي دارد. اين رنگ را تا به حال تجربه‌ نكرده‌بوده. البته حين ريختن مني در رحمش، كمي آب آشاميدني سياهكل با آن مخاوط شد كه ناگزير بود. اين يادداشت را زماني كه به تمدن باستاني اتاقم دست يازيدم، تايپ خواهم كرد. بعد به علت نبود اينترنت در فلشي «اين رنگي» تزريق خواهم‌كرد و در اسرا وقت در وبلاگ خواهم نهمش. عجيب است كه اين اتفاقات نيفتاده و تو مي‌تواني روخواني‌اش كني محض كامنتي كه گدايي مي‌كنمش؛ نامحسوس. احساس مي‌كنم در حال خيانت به امر واقع هستيم. اگر امر واقع آن است كه تو مي‌خواني پس تكليف امرواقع من كه مي‌نويسم چيست؟ خب مي‌نويسم اما چيزي را كه نيست را. من پيشگويي مي‌كنم پس هستم. اگر هم در اتوبان نفله شدم گناهش گردن دازاين يا كوگيتو. راستي حنيف! راستي! حنيف! - كه رمزي بود ميان من و تو- تو كه شاعري را خوب كلاه كرده‌اي تا نوك دماغ بر صورت مخاطب نمي‌داني چطور بايد رنگ جوهر خونويس را بدون برزبان آوردن نام رنگش به اينها حقنه كرد؟

Wednesday, October 20, 2010

دشت سرخ

مردي آتش به دست، دشت را طواف مي‌كند. دشت، سياه و كبود. مرد، نيمه برهنه. آتشي مرد در دست دشت را طواف مي‌كند. آتش مي‌چرخد، مرد ايستاده، دشت در خواب است. دشت، سرخ مي‌شود؛ آنتوني‌يوني مي‌شود. دشت سرخ مرد را بغل مي‌گيرد، آتش مي‌گيرد. مرد در ديوار پلاستيكي سه ربع مي‌خزد. آتش را مي‌نهد. جنازه دختر زنده‌اي آنجا در انتظارش است. جنازه دختر هم اكنون كه متن را مي‌خواني متولد شده. مرد جنازه را طواف مي‌كند؛ هشت بار. بار هشتم براي خداي نوزادي كه در دشت، سر دردشت، تقاطع گلبرگ متولد شده. دختر هنوز زنده است. مرد ديگر نيمه برهنه نيست. برهنه است، عينا آدم‌وار. خداي را التماس مي‌كند تا او را از اين برهنگي برهاند. شرط مي‌گذارد: نرهاني اولين نوزاد مرده را متولد مي‌كنم. مرد به جنازه دخترك زنده تجاوز مي‌كند و اولين حرام‌زاده مرده تاريخ با لباس‌ ناپلئون متولد مي‌شود. حرام‌زاده شيرين. شيريني ناپلئوني. الف‌‌م‌خ. و اين رمزي‌ست ميان من و حرام‌زادگان شيرين. من اينجا، اين‌گوشه ايستاده‌ام و موهاي ويولنم را شانه مي‌زنم. ميهماني خدايگان را مطربي مي‌كنم.

Monday, September 27, 2010

ص2

در دفتر شرق کفش آقای منتقد را لگد می کنم و به روی خودم نمی آورم. منتقد کفش هایش را خوب واکس زده بود. در دفتر چلچراغ فحش همگانی می دهم و با درخواست سردبیر برای گفتن بلانسبت مخالفت می کنم. سردبیر پاهایش را تکان تکان می داد و در فیس بوک می چرید؛بلا نسبت. می خرامید. روی تختم وقت دیدن سالوی پازولینی به مارکی دوساد لعنت می فرستم و پازولینی را نادیده می گیرم. دوساد دیشب با من بود؛ رنجم داد به غایت. سال 1953 هم من بودم که به مرگ استالین قهقهه زدم. دلم برای رییس جمهورها هم می سوزد؛ یا فحش می دهند یا فحش می خورند که جفتش یکی ست. این همه اسم، این همه رسم. باید به غریبه ها فکر کرد؛ غریبه ای که در محل کارش قصه کوتاه بدنوشت پورنو، پرینت می گیرد و دستشویی رفتنش طول می کشد.غریبه ای که هر شب سرش را روی سینه عریان روسپی می گذارد و به حالش اشک می ریزد. روسپی هم غریبه ایست. غریبه ای که من از ازدواجش خوشحال می شود؛ آن قدر که به گریه می افتم.غریبه ای که دوبله پارک می کند در الوند. غریبه ای که خیالبافی می کند تا حد اوردوز. شاید بمیرد. حتی اگر همه دنیا را غریبه ها بگیرند، باز هم مارکی دوساد با من است. بالای سر من ایستاده. در من. درد دارد برادر! درد دارد. رها کن. لاجونم. چرا هری کولاهان می تواند قاب بسته یکنواختی داشته باشد؟
پ.ن: عکس: دریاچه میشیگان از هری کولاهان.

Saturday, July 24, 2010

(نوستالژی توالت (تقدیم به ش.ن

بوي ترشي دارد. مثل بوي گوشتش. پهن گاوميش بوي ترشي دارد. مثل مزه گوشتش كه كمي ترش است. مثل ماست شبيه به پنيرش كه كمي ترش است. پهن تا قوزك پايم بالا مي‌آيد. دمپايي پوشيده‌ام. اگر مادر بداند پوست از سرم مي‌كند. بيرون طويله برف مي‌بارد. من هستم و توله گاوميش پيشاني سفيد. بزرگ كه بشود نقطه سفيد روي پيشاني‌اش سياه مي‌شود. من فكر مي‌كنم بشود چون تا به حال گاوميش بزرگ پيشاني‌سفيد نديده‌ام. توله ماما مي‌كند. من اسب‌ها را بيشتر دوست دارم. حالا زمستان است. اسب‌ها آزاد و رها دور از خانه‌هاشان ييلاق هستند. تابستان فصل درو كه مي‌شود برمي‌گردند. حالا فقط اين توله هست. توله، گوساله، كره، نمي‌دانم. بچه گاوميش بهتر است. دختر عمه‌ام نيست تا بپرسم به «اين» چه مي‌گويند. بيرون برف مي‌بارد؛آرام. همه‌جا ساكت شده. پشت طويله شاليزار است. هيكل برنج‌ها از زانو قطع شده، زرد شده. اگر آدم بودند سياه مي‌شد، بو مي‌گرفت. الان هم بو مي‌آيد؛ بوي گل. بوي پهن. بوي بچه گاوميش. توي صورتم نفس مي‌كشد. گرمم مي‌كند. زل‌زل به من نگاه مي‌كند. پشت طويله شاليزار است. پشت شاليزار رودخانه است.همان رودخانه كه تابستان اسب‌ها را در آن مي‌شويند. همان رودخانه كه پل معلق چوبي دارد. بچه‌هاي اينجا خيلي راحت از روي پل رد مي‌شوند. من مي‌مانم يك‌ور پل. همه به من مي‌خندند. بچه شهري دست‌و‌پا چلفتي. بچه‌گاو ميش ماما مي‌كند. صدايش يك جوري شده. برف كه مي‌بارد همه صداها يك جوري مي‌شوند. شايد هم گوش من يك‌جوري مي‌شود. بچه گاوميش ماما مي‌كند. صدايش ديگر خيلي يك جوري شده. نه! بچه گاوميش نيست. مادرش دارد برمي‌گردد خانه؛ از حياط پر از گل عمه، مستقيم مي‌دود سمت طويله. براي بيرون رفتن خيلي دير شده. اين ماما مي‌كند، آن ماما مي‌كند. همديگر را صدا مي‌‌كنند. چقولي مرا نكني! من كه اذيتت نكردم. مادر بچه گاوميش سرش را پايين مي‌آورد. شاخ‌هايش مرا نشانه رفته. نزديكتر. نزديكتر. بخار از دماغش بيرون مي‌زند. مثل كارتون‌ها. نزديكتر. چشم‌هايم را مي‌بندم. من آماده‌ام.
شيلنگ را برمي‌دارم و شير آب را مي‌چرخانم. سعي مي‌كنم به ياد بياورم شام چي خورده‌ام. معده‌ام به هم ريخته. عجب بوي ترشي همه دستشويي را گرفته.

Tuesday, June 22, 2010

شروع تابستان

جنازه چهل روزه‌اي انتظار مرا مي‌كشد. مادرم مي‌گويد مي‌كشد، پس مي‌كشد. پدر بزرگ خصيص من. او خصيص بود؛ چشم‌هاي سبزش را به هيچ كدام از بچه‌ها و نوه‌ها و نتيجه‌ها نداد. ما همه عقده چشم سبز شدن گرفتيم. من توي قطار نشسته‌ام و انتظار چهل و پنج دقيقه‌اي مي‌كشم تا به سوراخم بخزم. سوراخم به من بخزد و ما همديگر را سوراخ سوراخ كنيم و همچنان در پي سوراخ باشيم. نه سوراخي كه گلوله ايجاد مي‌كند؛ سوراخي كه از قبل ايجاد شده و تو فقط حريص استفاده كردني. سوراخي كه باعث مي‌شود اگهي بدهي. آگهي : به يك دوست دختر نيمه وقت، مسلط به آفيس، هوم و آوت دور يا هر جا كه شد نيازمنديم. قبل از پياده شدن، قبل از بالا رفتن سه پله طبقه پايين قطار، هر روز اين واژه را مي‌بينم : ((دیستریبیوتینگ رووم)) و هر روز مي‌خوانم ((مستربیتینگ رووم)). چرا يك قطار بايد اتاقي براي خود ارضايي داشته باشد؟ چون پر از آدم‌هايي است كه سر راه رسيدن به سوراخشان، دنبال سوراخ هم مي‌گردند؟ چرا اتاق تقسيم برق بايد با اتاق خود ارضايي اشتباه شود؟ تقسيم يك كار جمعي‌است. چرا بايد با يك كار كاملا فردي اشتباه شود؟ اتاقي كه من در آن هستم، اتاق كار، خواب، ديدباني، گاز و خود ارضايي است. خود ارضايي به هر تعبيري كه خودتان دوست داريد. ( مگه كسي اينجا مي‌آد كه خطالب كنم ؟) اتاقي كه پدربزرگ درآن مرد، اتاق مرگ است. اتاق فرهاد فزوني، اتاق بازرگاني است. اتاق. اطاق. عتاغ. قطار در ايستگاه اتاقم مي‌ايستد. واگن‌ها خالي هستند. پدربزرگ تنها مسافر است. پياده مي‌شود. درها در حال بسته شدن هستند كه مردي با عجله از((مستربیتینگ رووم)) در حالي كه زيپ شلوارش را بالا مي‌كشد، بيرون مي‌پرد

Saturday, June 12, 2010

ژورنالیسم

ديروز طي يك مراسم پر شكوه تريسيتان تسارا در كنگره‌اي كه هرگز برگزار نشد، به بررسي ابعاد كلاه سيلندري پرداخت و در سخنراني جانانه‌اي مدرنيته و كلاه مذكور را در دو كفه ترازو قرار داد و با استدلال جذابي به اين نتيجه رسيد كه كلاه سينلدري زندگي بشر را در آينده‌اي نزديك نجات خواهد داد. مقصود از آينده نزديك، به عنوان مثال زماني خواهد بود كه هيتلر ظهور مي‌كند. پيش بيني مي‌شود در آن دوران ماياكوفسكي كلاه سيلندري به سر كند و قاشق به جا دگمه‌اي پالتوي سبزش آويزان كند. مفسران سياسي گوشزد كرده‌اند كه حمل قاشق، مثل در دست داشتن دسته‌كليد و تكان دادن آن مي‌تواند نشانه‌اي از وقوع انقلاب نرم در بلوك شرق باشد و بايد اميد داشت روزي لخ والسا بتواند به عنوان رهبر سوليدارنوش يك ويلاي بزرگ و مجلل به عنوان تبعيدگاه در اختبار داشته باشد. در راستاي حركت سمبوليك تسارا در خبرها آمده كه آثار مالويچ و رودچنكو هم از نمايشگاه سي سال هنر روسيه خارج شده. اين حركت بشر دوستانه واكنش‌هايي را هم به دنبال داشت كه از آن جمله مي‌توان به ارائه كاسه توالت به عنوان چشمه توسط مارسل دوشان اشاره كرد. وي اعلام نكرده كه اين يك حركت اعتراض آميز بوده، لكن ما مي‌گوييم بوده. نام برده در حال حاضر متواري و در نقاط بالاي شهر به بازي شطرنج مشغول است.
نقاط معلوم الحال شمال شهر هم اينك صحنه خون و آتش است. برخي از ساكنان فايو پوينتز در اعتراض به خريد سربازي مرفه نشينان شمال شهر به مبلغ 400 دلار، خانه‌ها، باغ‌ها، اتومبيل‌ها، اسب‌ها و سياهان را به آتش كشيدند. مارتين لوتر كينگ در حال حاضر براي ايراد يك سخنراني مهم به ژاپن سفر كرده. لذا سياهان هيچ پناهي ندارند. جان لنون و همسرش با دست داشتن پلاكاردهايي كه به جلمه « ما صلح مي‌خوايم، يالا » منقوش بود، به اين قتل عام بي رحمانه واكنش نشان دادند. در همين راستا كشتي‌هاي حامل كمك‌هاي بشر دوستانه راهي ژاپن‌شده‌اند.
و اما ديدار ماكسيم كورگي و استالين كه تمام اخبار هفته پيش را به خود اختصاص داده بود. در اين نشست تفاهم نامه‌اي مبني بر ادامه روند همكاري‌هاي دو جانبه منعقد شد. سخنگوي استالين اعلام كرد مانيفست رئاليسم سوسياليستي به زودي منتشر و در اختيار عموم قرار خواهد گرفت. اين مانيفست به سوال ديرينه بشر، مبني بر چيستي هنر پاسخ نهايي خواهد داد.
رفراندم قانون اساسي برگزار نخواهد شد. مقام مسئولي كه خواست نامش فاش نشود گفت: « شدني نيست.»
تروتسكي در نظريه قابل تاملي بيان داشت كه كمونيسم مي‌تواند كمكي باشد در راستاي رسيدن به روحيه اعتراضي، انقلابي و اهداف والاي ما در اعتلاي هنر. حزب كمونيست بلا‌فاصله تكذيبيه‌اي منتشر كرد كه ذيل آن تروتسكي به دشمني با حزب متهم و آزادي بيان مانعي بزرگ بر سر راه رسيدن به وحدت سوسياليستي شمرده شد. لذا از تروتسكي دعوت به سكوت شد.
مهدي سحابي درگذشت. يادش گرامي.
كتاب جديد تئو فراستوس با نام كاراكترز به بازار آمد. تئو فراسوتوس از شاگردان ارسطو است و پيش بيني منتقدان ادبي، خبر از احتمال فراوان اهداي جايزه ادبي پوليتزر به اين اثر مي‌دهد.
مير هولد هنرمند برجسته روس، صحنه هجوم به كاخ زمستاني تزار را با بيش از شش هزار نفر بازسازي خواهد كرد. اين بزرگترين پرفورمنس تاريخ هنر به شمار خواهد آمد.
به گفته پروفسور لمتن هنگامي كه ايران حكومت مشورطه پارلماني را در 1906 برگزيد، از نظريه قرون وسطايي حكومت سنتي به نظامي امروزي بر مبناي نظريه غربي گذر كرد؛ بدون آنكه تحولات و تفاهمات مياني يا هيچ يك از تعديل يا توازن‌هايي را از سربگذراند كه در غرب، در حين گذر تدريجي از فئوداليسم به انديشه كنوني حكومت پارماني تطور يافت. مرتضي كيوان دستگير شد

پ .ن : این یک نوشته اتوماتیستی نیست و هدف دیگری را دنبال می کند

Saturday, April 17, 2010

موی دماغ

چیزی برای نوشتن نیست. حرفی برای زدن نیست. کم آورده‌ام و فحش می‌دهم. من فحاشم. من به همه شما فحش می‌دهم. شماها همه مترسک های هستید که یک روز اینجا کاشته شده‌اید و آن قدر بی جان بوده‌اید که نیازی نبوده آبتان بدهند. فقط کاشته ‌اند و رها کرده‌اند. خودتان خوب می‌دانستید بدون آب راحت تر مترسک می‌مانید. حالا همه شما مترسک ها بیایید در چند میلیمتری دماغ من و یک صدا فریاد بزنید ما همه آدمیم و تو یکی، توی فحاش وامانده از اینجا و یله داده شده به نا کجا آباد و توی هر جایی، فقط تو مترسکی. من خنده هیستریک سر می‌دهم. شما راهتان را بکشید و بروید. و گاهی سر برگردانید و چپ چپ نگاهم کنید و زیر لب فحاشی کنید. من به شما فحش می دهم که فحش بشنوم. آرزوی من برآورده خواهد شد و آرزوهای شما سقوط خواهد کرد. من می‌گویم سقوط خواهد کرد پس خواهد کرد. من اینجا فحش می دهم و شما می‌خوانید. من نمی ایستم تا جوابم را را بدهید. من در کافه نشسته‌ام و قهوه می‌خورم و بلند بلند فحش می‌دهم. آن وقت رفقایم هم می‌آیند و علت را جویا می‌شوند و بعد که شنیدند آنها هم شروع خواهند کرد به فحش دادن. چون رفقای من هستند نه شما. آن وقت ما همه مست نیکوتین خواهیم شد و با گلوی گرفته می‌رویم روی تخت دراز می‌کشیم و وقتی همبستری یافت نشد دوباره شما را به باد فحش خواهیم گرفت. من کلاغ تر خواهم شد. کلاغی صد ساله و تمام نسل شما را فحش باران خواهم کرد. شما مترسکید . شما ما را می‌ترسانید. ما کلاغیم. ترسو، بی خانمان. اما اگر حتی هیچ گاه به فکر ریدن به شما هم نباشید، اتفاق خواهد افتاد که از مدفوعمان بهره مند شوید؛ درست روی نوک دماغتان؛ درست زمانی که بالا را نگاه می‌کنید . درست وقتی می‌خواهید از فرار کلاغ مطمئن شوید. کلاغ را، جسدش را روزی گربه لاغری محض سیر شدن، با همه بوی‌ناکی‌اش خواهد خورد. شما مترسک ها با افتخار به مراسم سوگواری دل گزا و با شکوهتان، دفن خواهید شد. آن وقت مجسمه‌تان را وسط میدان شهر می سازند. آن وقت نسل بعدی کلاغ ‌ها باز هم روی نوک دماغ مجسمه تان خواهند رید. آن قدر روی دماغ شما خواهیم رید که از جایش مو در بیاید؛ موی دماغ. شما تا ابد وسط میدان شهرید و تا ابد لبخند خواهید زد؛ با موی روی دماغتان

Saturday, February 6, 2010

I'm still alive

هرچه صبر کردم تا شاید اتفاق فرخنده ای بیفتد تا حس کنم زنده ام، نفس می کشم، فکر می کنم، خوشحال می شود یا به گریه می افتم، نشد که نشد. اتفاق افتاد اما چه اتفاقی. نه فرخنده و نه امیدوار کننده. چشم. چشم من . چشم بیچاره من حالا سرگردان میان این مطب و آن کلینیک می دود تا کسی دردش را بفهمد. چشم چپ بی نوای من حالا همه چیز را محو می بیند و همین حالا وقتی بهتر نگاه می کنم ( یا ادای نگاه کردن را در می اورم) متوجه می شوم که تقریبا چشم چپم چیزی را نمی بیند. این دکتر می گوید چشمت سکته کرده. به سوال من هم کاری ندارد که مگر چشم هم سکته می کند. آن یکی می گوید التهاب رگ های عصبی دچارش شده. کاش جوابی داشتم به چشم چپم بدهم. چشم چپ من و چشم ناباکوف و چشم توی آیینه و چشم های معلق در هوای اتاقم مدام سوالی را تکرار می کنند؛ آیا ما زنده ایم؟ این را چشم چپم از دکتر می پرسد چرا که حالا دیگر حتی پلکهایم را هم حس نمی کنم. چشم توی آینه این را از من می پرسد و من جوابی برایش ندارم. شاید یک چک آب دار لازم باشد تا ته و توی ماجرا در بیاید. اما خوب یادم هست آن شب را که دست راستم در خواب گلوله خورد و وقتی کابوس رهایم کرد و به دنیای زندگان پرت شدم درد را در دستم حس می کردم. پس درد محک جالبی نیست. می ترسم. از کور شدن چشم چپم می ترسم. اما ترس هم نشانه خوبی نیست. چشم توی آیینه هم مثل چشم چپ خودم یک ترمینال پر رفت و آمد دارد. او چیزهایی به چشم چپم منتقل می کند و چشم بی نوا هم جوابش را می دهد. آنها با هم سر و سر نا مشروعی دارند که من چیزی از آن سر در نمی آورم و این، سوالم را بیشتر توی سرم می کوبد. اگر چشم راست آیینه تصویر است پس چرا خروجی و ورودی دارد؟مرده ها چشمشان کور نمی شود . اما آدم های توی داستان ها و فیلم ها چی؟ من آدمک کدام داستان شده ام و کی شده ام که خودم خبردار نشدم؟ همه دنیا حالا در اختیار چشم راستم است آن قدر مغرور و پر مدعا شده که تهدیدم می کند: می خواهی چنذ ذقیقه کار نکنم تا از ترس کور شدن سکته کنی؟ ای ناجنس . حالا برای پیدا کردن جواب سوالم فقط تو را دارم. الان که وقت ناز کردن نیست. چشم راست چند روزی است که چشم ها را جست و جو می کند شاید جواب سوال توی چشم چپ دیگری باشد. چشم چپت را نزدیک کن ببینم

Tuesday, January 12, 2010

سرزمین پدری

جاده از کنار کانال جدا می شود و پیچ تندی من و پدر را به سمت سرزمینی می برد که بارها خواستم سرزمین پدری خطابش کنم، اما نشد. بچه بودم. نه نوستالژی در کار بود و نه خون و تعلق. حالا کمی بزرگتر شده ام و گاهی سوال به کله ام می زند که پدر از کجا آمده، کجا بزرگ شده و کجا درگیر ماجراهایی شده که هنوز چوبش را می خورد. پیچ جاده را که رد می کنیم و صدای قورباغه های کنار کانال قطع می شود، خانه ای میان شالیزار رخ نشان می دهد. آنچه من از ساخت و ساز در جلگه شنیده بودم می گفت اگر خانه میان بیجار باشد کلافه می کند. ذله می کند. اهالی را می پزاند در مرداد که وقت «برنج پزان » است. می پرسم داستان چیست؟ پدر نگاهی می کند و خاطره در چشمانش می جوشد. می گوید سال شصت، سال سیاه. این خانه، خانه برادر چریکی بود که بعد از انقلاب خودش را گم و گور کرد. یکی از این جوانک های تازه پاسدار شده ردش را می زند و گزارش می کند و به یک هفته نمی کشد که چریک را بالا می کشند. برادر به خون خواهی قمه می کشد و جوانک پاسدار را می کشد. بعد هم می زند به کوه و دیگر پیدایش نمی شود؛ هیچ وقت. هرگز. خانه می ماند و زن جوان و پا به ماهش. روستاست. مردم داستان می سازند. شوراش می کنند. حرف در می آورند. ترد می کنند دودمان به باد می دهند با همین حرف و حدیث ها. زن عجیبی است. می توانست برود. برود جای دیگری . برود بچه را جای دیگری به دنیا بیاورد. بزرگش کند. نکرد. همین جا ماند . در همین خانه. نه برق و نه آب لوله کشی و نه... بچه را نمی دانم به چه روز افتاد و کجا رفت. زن هنوز در خانه است

Saturday, November 21, 2009

باز که حیف شدی

گفته بودم همه جا پر شده از اسنوب ها و آدم هایی که نگاه می‌کنند ، ببینند شلوارت چقدر جر خورده و شماره عینکت چند است و چقدر گوشه‌گیری را تمرین می‌کنی و چند لکه رنگ روی پیشانی‌ات نشسته. گفتی نه . گفتی دیگر آن دوره و زمانه گذشته و حالا آدم ‌ها چیز دیگری از ما می‌خواهند. گفتی ما مسئولیم. گفتی باید رسالتمان را انجام دهیم. گفتم به تو؛ خوب یادم هست گفتم من می‌دانم، تو هم می‌دانی که برد با امثال افشین پیر هاشمی و محسن نامجوست. گفتم من قبول کرده‌ام که ما بدانیم هم نمی ‌توانیم کاری از پیش ببریم. حال و هوایمان چیز دیگری‌ست و به زور می‌خواهیم رنج بکشیم. گفتی بگذار تجربه کنیم. بگذار زورمان را بزنیم. گفتم جهل مرکب ماست اگر بدانیم این زمین، زمین بازی ما نیست و واردش شویم. گفتی تجربه می شود نهایتش. گفتم ما آدم هایی نیستیم که راحت چشم ببندیم و هر چیزی را به بازی بگیریم که گفتی معلوم است که نمی‌گیریم. ما حرف خودمان را می‌زنیم. حتی اگر بازنده باشیم. شروع شد. همه چیز شروع شد. عجله کردی . عجله داشتی . حق هم با تو بود . کار ، کار دیگران بود و باید با تعهد پیش می‌رفتی که مبادا جا بمانی و دیر شود و هزار حرف و حدیث بماند برایت. بد انتخاب کردی . کسانی را انتخاب کردی که مثل زالو ایده‌ات را سر کشیدند و مست پیروزی شدند و به سلامتی خودشان جام زدند. گفتم عقبیم. گفتم دوریم. گفتم این لقمه اندازه دهان ما هست اما اندازه مغز فندقی خیلی ها نیست. از تف و لعنش که نمی‌ترسیدم. مگر کم شنیده‌ایم. از این می‌ترسیدم که در این وانفسا بیشتر بلعیده شویم. که شدیم. آدم ها را دیدی؟ دیدی اینها برای افشین‌ها و محسن ها سر و دست می‌شکنند و جان فدا می‌کنند. دیدی باز هم باختیم. حرف های من و تو فقط یک نتیجه دارد. می‌برندمان ، می‌خوابانندمان روی تختی و دست و پایمان را می‌بندند و دو تا چوب می‌گذارند توی دهانتمان که زبان را گاز نگیریم و انسولین بهمان تزریق می‌کنند و آن وقت طوری شروع می‌کنی به لرزیدن که دیگر هر چه حرف گزاف در سر داری را فراموش کنی .حالا من خودم را دار می‌زنم تو هم برو زبان این زبان نفهم ها را یاد بگیر. تو حیفی. من مثل کلاغ کارهایم را مخفی می‌کنم . تو حیفی. تو واقعا حیفی. اینها می‌خورندت ، یک آب هم رویش. نه که آن قدر نهنگ باشند که تو توی دهن گشادشان جا شوی. آن قدر زالو هستند که کارهایت را نه، روحت را می مکند. یاد بگیر کتاب‌هایت را دور بریزی. یاد بگیر بی خوابی نکشی. یاد بگیر خاکستری را نمی فهمند. یا سیاه شو یا سفید. خود دانی

برای دوستی که حیف است

Sunday, October 25, 2009

آن را که خبر شد

حالا گریه ات می آید دختر جان؟ یادت هست هر روز که خبری آمد نشستی و اشک ریختی و گفتی آه فلانی... وای بهمانی؟ حالا کجایی؟ حالا چند نفر از این جماعت یادشان می آید اشک از آستین بیرون بکشند و شب سر راحت روی بالش نگذارند؟ خبرش رو کی می نویسه؟ من بنویسم؟ وقتی هزار تا سایت رو بالا و پایین می کردم شاید یکی شان خبر واضح تری از گرفتار شدنت نوشته باشند، یاد روزها و شب هایی افتادم که روی تراس می نشستی و یک کپه کاغذ را دور و برت پهن می کردی و یک جمله از این و یک جمله از آن می نوشتی و هزار بار منبع ات را چک می کردی که مبادا نقطه ای، ویرگولی چیزی جا بیفتد و برای همه مان درد سر درست کند. حالا ببین اسمت جوری توی خبرگزاری ها پخش شده که انگار فقط یک اسم است. یک اسم بدون هیچ محبوبه ای پشتش. کسی هم نگران نقطه ها و ویرگول ها نیست. پشت در اوین کسی نیست. ما که نیستیم. نامرد تر از آنیم که باشیم. اما نگرانیم محبوبه! نگرانیم

Monday, September 21, 2009

فردای فانتزی یک مرد تنبل

در حیاط را که باز می کنم اولین جمله روز به ذهنم می آید: همه سازها مرد هستند به جز ویولن و دار و دسته اش. حتی کنترباس با آن جثه‌اش خانم همسایه را می بینم. کنترباس درست مثل خانم همسایه چاق و سنگین است وزن است. آن قدر که نمی تواند از جایش تکان بخورد. فرغون خاکستری جلوی سختمان نیمه کاره را می بینم. خانم همسایه به من می گوید : پسرم من خیلی سنگینم. نمی توانم خودم را تکان بدهم. لطفا مرا با آن فرغون تا نانوایی کوچه بالایی ببر. خانم همسایه توی فرغون می نشیند و من او را می برم. جلوی نانوایی شاطر را می بینم که تازه مشغول گرم کردن خودش و تنورش است. از شاطر می پرسم: عباس آقا شمایی؟ و من زیر پل پارک وی جلوی رستوران شاطر عباس منتظر یکی از دوستانم هستم. او حسابی دیر کرده و من زیر باران خیس خورده‌ام . مردی را می بینم که سبیل هایش خیلی از سبیل های من پر پشت تر است. به او می گویم : شما خیلی بیشتر از من شبیه نیچه هستید. نیچه می گوید از زن هایی که خصلت زنانه دارند باید گریخت و زن هایی که خصلت زنانه ندارند خودشان می گریزند. دیروز دوستم تعریف می کرد که در خواب دیده از دست گربه بزرگ و بد ترکیبی می گریخته و... هنوز باران می آید. شاید تگرگ بگیرد. همان تگرگی که دیروز یادداشت های پراکنده ام را خیس کرد ؛ با اینکه زیر سایبان کوچک تراس مجله نشسته بودم و به پنجره ساختمان آن طرف خیابان نگاه می کردم. من هنوز توی تختم دراز کشیده ام و به پنجره نگاه می کنم. به بیرونش نه. به خودش. آن وقت متوجه می شوم که باید بروم دستشویی. به سرم می زند. کاش می شد از همین پنجره کار خرابی کنم. می روم دستشویی. ساعت نزدیک 4 صبح است و من آن قدر تنبلی کردم که مطلبم را ننوشتم. شاید این یادداشت را فردا به سروش نشان بدهم و بگویم تب داشتم ؛ مطلب ننوشتم

Sunday, August 30, 2009

دیشب

ساعت نزدیک سه نیمه شب بود. مشغول نوشتن مطلب بودم. آسمان غرید و باران تابستانی دل تنگی باریدن گرفت. هم خانه ای ام سیگارش را آتش کرد و کنارپنجره قدی ایستاد و زیر لب چیزی زمزمه کرد. صدایی آمد و چیزی روی صفحه ترک خورده تلفن نقش بست: «این عین ویرانی ست. عین ویران کردن. ویرانی نه برای رسیدن به نیستی محض. برای آغاز تولدی دیگرگونه. چه چیز آسمان را این چنین برآشفته است ؟» گوشه صفحه کاغذم نوشتم شاید این غریدن، صدای ناله های از پس درد این سرزمین باشد که از دهان آسمان به در می آید. شاید این باران خون خیابان ها را بشوید

Tuesday, August 25, 2009

ای لعنت به تو

ژاک دریدا در نظریه لوگوس محوری فرض را بر این می گیرد که گفتار به صورت خودآگاه از گوینده به شنونده منتقل می شود و نوشتار به دلیل نداشتن لحن و آوا همیشه عقب تر از گفتار حرکت می کند و تمام تلاش نویسندگان برای بر قراری ارتباط با مخاطب باد هوا است و هرگز نمی تواند به پای گفتار برسد. البته این فقط فرض این مسئله است و هنوز حکمی صادر نشده. چنین فرضیه ای از دریدا کاملا قابل توجیه است و اگر صفت پسا ساختار گرا را هم برای او قایل شویم (که همین طور هم هست و فقط جهت اطلاع عرض شد) و اگر بدانیم که ساختارگرا کیست و پسا ساختارگرا کیست آن وقت حتما دچار گه گیجه ای اسهالی خواهیم شد. مخصوصا که دریدا اضافه می کند، زبان معنا را بازتاب نمی دهد بلکه آن را خلق می کند. یعنی از نگاه او زبان است که می تواند باعث معنی بخشیدن به هر آن چه هست و نیست بشود پس گویا برای معنا هم اهمیت قایل است ولی نه به اندازه ساختار زبان.اما از آن جایی که پسا ساختارگرا ها برای معنا هم اهمیتی قایل نیستند و از نگاه آنها حقیقت وجود ندارد بلکه تنها تعبیر وجود دارد، معنا هم کاملا زیر سوال می رود. پس در نهایت چیزی باقی نمی ماند. حالا یک نظریه دیگر از دریدا به نام شالوده شکنی : شما خوشحال و شاد در حال نگاه کردن به مناظر اطراف از روی بالکن خانه تان هستید. برادرتان طی یک شوخی زیبا که به دوره پارینه سنگی بازمی گردد، شما را حل می دهد و شما هم بر کف آسفالت خیابان نقش می بندید. وقتی آمبولانس می آید، امدادگر تحت تاثیر نقش خون بر آسفالت قرار می گیرد و می گوید عجب کانسپچوال آرت زیبایی !!! این یعنی امدادگر چهارچوب شغلی اش را زیر پا گذاشته و به معنایی غیر از آن چه باید دست یافته. دریدا این واکنش را نکوهش می کند ( و ما هم!!)چرا که ساختار به سخره گرفته شده و معنا یا لایه های به ظاهر پنهان یک سوژه بیش از حد جدی گرفته شده. یک تضاد نا محسوس در دریدا دیده می شود. او گاهی معنا را می خواهد و گاهی ماهیتش را زیر سوال می برد. اما فقط یک لحظه به همه این نظریات به چشم اطلاعات عمومی نگاه کنید... هیچ نوشته ای آنی نیست که باید باشد و شاید هیچ کلامی هم. هیچ سیم رابطی بین مغز و دل و قلم وجود ندارد

Sunday, August 16, 2009

آن زمان که باید جدی گرفت و آن زمان که نباید

یک کامنت باعث می شود یاد جمله های پراکنده ای بیفتم که چند وقت پیش خوانده بودم؛ درباره از بین رفتن واقعیت که مسبب آن چیزی جز پست مدرنیسم نیست. امبرتو اکو و بودریار درباره این ماجرا حسابی نوشته اند و احتمالا دیگر نیازی نیست تکرارشان کنم. اما یکی از چیزهایی که باعث حساس شدن آنها نسبت به این مسئله شده بود، نفوذ بیش از حد تلویزیون در زندگی آدم ها بود. آنها می گفتند تلویزیون آن قدر در خودش غرق می شود که فراموش می کند واقعیت هم نقشی در زندگی آدم ها دارد و کاملا خود مختار دنیای مجازی خودش را می سازد. در نهایت هم مخاطب ها همه چیز را باور می کنند و واقعیات برایشان جلوه دیگری پیدا می کند. و اگر این روند ادامه پیدا کند هیچ واقعیت از پیش تعیین نشده ای باقی نمی ماند چرا که تلویزیون همه چیز را پیش بینی کرده و راه کار را هم ارائه داده است. در نتیجه آدم ها از قوانین رسانه ای پیروی می کنند نه قوانین واقعی یا طبیعی. کامنت مذکور مرا وادار می کرد باور کنم که خواننده داستان مرا به عنوان بخشی از زندگی شخصی ام پذیرفته و راه کاری پیش پایم گذاشته. (شاید هدفش این نبود. این فقط برداشت من است) . در هر حال انگار مرزی بین دنیای خیالی و واقعی باقی نمانده و هشدار بودریار حالا خواندن دارد.

Saturday, August 15, 2009

سرنوشت استاکر

مهم نیست که استاکر تارکوفسکی را دیده اید یا نه. کافی است تصور کنید یک نویسنده داریم، یک دانشمند و یک درویش. البته حتم یقین منظور تارکوفسکی آن درویشی که من می گویم نیست و برای همین هم اسمش را گذاشت استاکر؛ کسی که راه را از چاه تشخیص می دهد. اما از آنجا که او فقط یک راه نماست و تمام هدف زندگی اش خدمت کردن به نفسی غیر از خودش است، می توان او را به پیری تشبیه کرد که هر چه می خواهد را دارد و حالا دیگر فقط به آن چیزی فکر می
کند که از آن مردم است؛ نفسی غیر از نفس خودش و هدفی جز هدف خودش. درویش درباره هر چیزی که بخواهد حرف می زند و طوری وانمود می کند که هر آن چه لازم است را دارد. اما نمود مادی «هر چه لازم است» را در زندگی او نخواهیم دید. کودکی افلیج و فقر مطلق و زنی عاصی. اگر استاکر را دیده اید، بیایید و اصل داستان را نادیده بگیرید و فقط به کاراکترها فکر کنید: نویسنده به محض رسیدن به منزل مطلوب، جایی که آرزوهایش برآورده خواهند شد، اعتراف می کند که علاقه ای به نوشتن ندارد. اما خب، جایزه نوبل ادبی هم بدک نیست. دانشمند بمب چند صد مگا تنی اش را رو می کند، با هدف نابود کردن هر چیزی که هست و نیست و برآورده شدن آرزویش را در نابودی می بیند. استاکر حقیقت را ندیده است و میلی به بر آورده شدن آرزویش ندارد. او از این که می رود خوشحال است؛ از اینکه سیال است و نقطه نهایی ندارد لذت می برد. او حتی از داشتن فرزند افلیجش رنج نمی کشد. سوال این است: او چه دارد؟ چه چیزی باعث رضایت درویش است؟ آرزویی که وجود ندارد؟ فرزند افلیج ولو در شرایطی که با قدرت چشم هایش اجسام را تکان میدهد؟ خب که چه؟ به چه کار می آید؟ ایمان؟ ایمانی که برای او استفاده ای ندارد جز دروری کردن از خطرات؟ در جریان بودن؟ مگر نویسنده و دانشمند در جریان نیستند؟ حتی اگر قدرت طلبی کورشان کرده باشد؟ آیا استاکر آرامش دارد؟ چه آرامشی که بعد از بازگشت از منطقه ممنوعه به گریه می افتد و از بی ایمانی آدم ها به ستوه می آید؟ مگر با چیز جدیدی رو به رو شده؟ مگر تا به حال راهنمای کسانی بوده که باایمان کامل دنبال بوی گوشت راه افتاده اند؟ آیا استاکر به بصیرتی آسمانی دست یافته یا صرفا فنی زمینی را آموخته؟ اشتباه نکنید این سوال ها هیچ ربطی به فیلم ندارد. این سوال ها به استاکر ها و درویش ها و تارک دنیا ها مربوط می شود.

Sunday, August 9, 2009

باز هوای وبلاگم آرزوست

یادم رفته بود؛ وبلاگ نویسی را. آزادتر نوشتن را. ویراستاری نکردن و چاپ کردن را. نترسیدن از پیچیده شدن مطلب را. فراموش کرده بودم می شود مطلبی نوشت که کسی نگوید به درد مجله نمی خورد. انگار حالا با پدیده عجیب و غریب و پست مدرنی رو به رو هستم که شوق بر می انگیزد و ذوق زده ام می کند. هر کاری کردم تا بتوانم وبلاگ قبلی را را نیست و نابود کنم نشد. به خانه خودم راحم نمی داد. هر چه کلید انداختیم و پس وورد وارد کردیم فایده نداشت که نداشت. این یکی را شروع می کنم و هر چقدر که دلم بخواهم شخصی می نویسم. هر چه فحش دهنم باشد را می دهم و ناز هر چیزی را هم که بخواهم می کشم. تا کور شود هر آن که نتواند دید. اما انگار آن قدر رسمی نوشته ام که محاوره را فراموش کردم. وااااای که هر که بخواند فکر می کند من لا اقل بیست، سی سال است که ژورنالیست و روزنامه چی هستم. دلم تنگ شده بود برای تحویل گرفتن خودم.