پس از امتناعی طولانی از کتابت، گوشه دنجی از خیابان -که یگانه مدونای باکره افکار من است- دفترکم را از جیب بیرون کشیدم و تپوکی به ذهن چموش زدم:
خواننده امروز، نه آن مدهوش ِ منفعل ِ دو زانو نشسته در برابر ایونیان و دوریان و پیروان سنکا است، که در کشف رمزگان نوشتار، دست کمی از منتقد زمان خویش ندارد. جستن آن چه مولف در سر داشته، نه تنها از طریق خوانش دقیق متن در دستور کار قرار می گیرد، بل که انواع و اقسام اتوبیوگرافی ها در کار می شوند تا همزادهای مولف که بارت آنان را در هیئت مفاهیمی چون تاریخ، جامعه، روان و آزادی خلاصه می کند، نمایان شوند. کشف کامو برای من چنین رقم خورد. او را نه در سیزیف اش باور کردم، نه در عصیان گرش و نه در کالیگولا. اما خوانش مجموعه یادداشت هایش چنان سقلمه ای به من زد که باورش برایم دشوار است. کامو به جای خود ماند و آن چه فرو ریخت، بتی بود که من از خارای خویشتن خویش ساخته بودم. نزدیکی ها و انطباق های مکشوف میان راه خواننده و ادیب چرب قلم، ابتدا شعف فزاینده ای به رگ های مسدودم تزریق کرد که دیری نپایید و به سرعت به ملال و یاسی بی حد دچار آمدم. از این روی که واقف شدم، مسیرم را، مسیر برآمده از تاریخ تجربه بشری ام را قبل تر کسی آزموده و من سر به هوا و کودکانه به راهی که می روم، خوش ام. چنین اعترافی «یقین گمشده»ای بود که هر از گاهی از فرط نزدیکی، به گستره دیدم نمی آمد. از آن پس، وسوسه «خدایی دیگرگونه» آفریدن رهایم نمی کند. اما ای دریغ! افسوس و صد افسوس که من ملولم از این بازی نافرجام که قبل تر، قرن تا قرن خدایگان، این مخلوقان ِ قدسی را می آفریناند و می میراند و اکنون، هر روز لشکر لشکر سقط می کند. روزگار تنگ آمده. زمانه سکوت است.