Saturday, November 5, 2011

نه ماهگي


اين ساعات از شب، وقت رويت پرنوگرافي‌ست نه چوب زدن زاغ باغبان كه مرگ‌هاي پاييزي را چنگك مي‌كشد؛ مرگ يكي از كسانم در سياهكل. اين همان فرشته مقرب بود كه مرا دمر خوابانيده، چشمانم را پوشانده و دماغش را گرفته بود از بوي الكل متساعد از من. اين ساعات از شب وقت رويت پرنوگرافي‌ست نه به ياد آوردن «باغبان، پير گريان شبيه‌خون خورده...»* اين ساعات از شب من پس از نه ماه، دقيقا نه ماه كه آبستن اين سطور بودم، به ياد مي آورم. مثلا همان شبي را كه بيوك نوك مدادي، قل قل كنان به سمت همان سياهكل خراب‌شده باغش آباد مي‌رفتيم و ضبط كاست خور لكنته‌اش همان نواي «پير گريان ...» را مي‌خواند و پدر روي صندلي عقب سيگار دود مي‌كرد؛ گويي هزاران سال است باران امام‌زاده هاشم را نديده يا آن روزها كه سبيل مي‌گذاشت، اينجا، كنار اين جگركي‌هاي الاف و علاف به نيش نكشيده بود طعم جگر دختركان نابالغ را. اين ساعات از شب وقت نگاشتن پرنوگرافي است و من همين كار را مي‌كنم ؛ كردم

*
از ايرج جنتي عطايي كه گويا در وصف حال پيرشان كه براي خسرو گل سرخي گريسته، سروده شده

Wednesday, February 23, 2011

Unknown world file

شهر، در گذار از من تمام خيابان‌هايم را مي‌شويد. زمان در گذار از من تمام آرزوهايم را بادبادك مي‌كند در جشن بادبادك‌ها؛ پاي برج ميلاد. پس فريادهايش، روي راحتي، خيره به خود، در عبور بادباك‌هاي من، پدر جام اشك مي‌نوشد. فحشش مي‌دهم؛ يك دل سير. دماغم را با پرده اتاق پاك مي‌كنم. شهر در عبور از من، چاقو زير گلوي برادر مي‌گذارد. جارويي آرام از زير پنجره عبور مي‌كند كه زالويي به دسته چوبينش نشسته، خون چوب مي‌مكد بينوا. ماديان پا به زاي سرخي در كابوس‌هايم، افسار دريده. هر شب كره مي كند. نيمه انسان و نيمه اسبي كمان به‌دست. آذر ماه، بادبادك‌هايم را باد مال كرد. وگرنه در فروردين زاييده، زائده مي‌شدم يا در مرداد. شهر، در گذار از من تمام خيابان‌هاي خون‌آلودم را مي‌شويد. امضاي پدر بوي خون مي‌داد. برنجزارها بوي خون مي‌داد آن‌شب كه تابوت پدرش را از لاي درختان مردابي روي دوش ديگران، كه مي‌رفت، مي‌ديد. چماق‌ها آن‌شب بوي خون مي‌داد. پدر با پدرش قهر است، من با پدرم قهرم. داغ پدربزرگ ناديده بر دوشم. صداي جارو در گوشم. زمان در گذار از من، چون ماديان سرخي كه بند نافي از مهبلش آويزان است، به تاخت سوي ديوار مي‌رود. پاي در گل برنجزار گل‌آلود آذر ماه، قرقره‌اي در دست، زالويي به پاي چوبين، وينستون ته قرمزي آتش مي‌كنم؛ در عبور شهر. چونان كه پدر بزرگ، غروب‌هاي سياه باهار وينستون ته قرمزي را با ذات‌الريه تاخت زد؛ در عبور بغضش.

Sunday, February 6, 2011

عاشقانه

همبستر شو عزیز! در جستجوی چیزکی همگن. حواست باشد که همگن این روزها چیز دیگری است. من سر باد دارم را با همان گنی بستم که تو شکم باردارت را. این همگنانه است این روزها. حواست باشد که از تیر چراغ برق برف می بارد و هم اکنون شغال ها در سیاهکل، فردایی آفتابی را داد و بی داد می کنند؛ همگن غمگنانه. خورشید غراضه نوک انگشتان مرا هم گرم نمی کند و همچنان خورشید است؛ همگن با گرما. تو را نمی فهمم چرا که «آنیما» در من کشته شده و این سرایش چشم هایت را تنگ می کند؛ آنیما با نام من همگن می نماید. آنیما، آنیما.....آآآآآآآآآآ.....نیما. بستر من شب ها خالی ست. همبستر شو. من شبنامه نگاری می کنم. شغلم است. همزمان با دراز شدنت در بسترم. شاغل می شوم و بسترم که همان طور خالی، تمنای همبستری را از من به تو می رساند. بستر و همخوابگی همگن، دروغ بزرگی است. من شبنامه نگارم. بستر من شبها خالی ست. من چه می دانم چه کسی کجا و در کدام بستر عاشقت شد؟ بی مهابا بود. کسی بود همگن با من. که این روزها نا همگن شده. من که با او همبستر نشدم. تو می دانی. پس به یاد آر. من همانم. با آنیمایی که ناگزیر دفنش می کنم و با آنیموس تو سرایش را اغاز خواهم کرد.. . .

Thursday, December 30, 2010

برخیز ای موسی

مجري مي‌گويد شما چه نسبتي با هم داريد؟ پدر رو به من مي‌گويد تو «مني». مي‌گويم بله من «مني»‌ام (مجري روي حرفم بوق مي‌زند و مي‌روند كه وله ببينند) و به همين خاطر من توام؛ تكرار گناهان تو. مجري مي‌گويد از 1 تا 100 يك عدد انتخاب كنيد. پدر مي‌گويد 60. مي‌گويم 88؛ فرقش چيست؟ براي ژرمن 32 است، براي روس 34. من تكرار آنها هم هستم. مي‌گويم اينها كه نشانه است. از نشانه تا مدلول هم راه باقي‌است. مجري مي‌گويد شما تئاتر را از چه سالي شروع كرديد؟ مي‌گويم از دوران دبستان. پدر مي‌گويد ما خاك صحنه خورده‌ايم. «ما تا رسيدن بي‌مرگي اميد، هر روز مرده‌ايم» اين را بايد مادر مي‌گفت كه كسي از دهانش دزديد. مي‌گويم مادر جان تو«مني». مادر مي‌گويد همه «مني» بوده‌اند (مجري روي حرفش بوق مي‌زند و مي‌روند كه وله ببينند) حتي آدم كه «مني» (بوق) خدا بود در رحم شيطان. مجري مادر را صحنه بيرون مي‌كند، جايش بدلش را مي‌گذارد. مي‌گويم بوق پخش شد و سپس نام خدا آمد و مادرم از بازي حذف شد. صور اسرافيل. مادر از ابتدا هم با اين قاعده راحت‌تر كنار مي‌آمد. اصلا چرا دعوتش كرديد؟ پدر مي‌گويد حرفش زننده نبود. بود؟ انسان را محكوم كرد. خدا را كه كاري نداشت. داشت؟ شايد شيطان «مني» (بوق) خدا را دزديده‌باشد. مي‌گويم بوق پخش شد و سپس نام خدا آمد و شد شايد شيطان بوق خدا را دزديده‌باشد. پس اين قيامت حاصل بوق دروغين شيطان است. نيست؟ قيامت كه قرار نبود به اين زودي‌ها باشد. مجري مي‌گويد سري به اتاق فرمان مي‌زنيم. ما را به اتاق فرمان ‌بردند. آنجا 28 نفر يه‌لنگه‌پا ايستاده بودند. ما را هم يه‌لنگه‌پا كردند. پدر مي‌گويد: من كه گفته‌بودم مرغ يك پا دارد. ديدي؟ مي‌گويم اما ما حالا 30مرغيم كه 30 پا داريم. پدر مي گويد در اتاق فرمان حتي يك موسي ندارند كه ده فرمانش را بخواند. مي‌گويم «برخيز اي موسي


Saturday, December 25, 2010

یادداشت تولد

سلام حنيف! اينجا كه مي‌داني، پر رفت و آمد نيست. تو مي‌آيي و گه‌گداري – كه برادر كوچك ژان لوك گدار است- كامنتي ول مي‌دهي و مي‌روي. من بعد خودت آپ كن، خودت پيغام بگذار. اين يادداشت روز تولد است. اين را زماني مي‌نويسم كه در سياهكل به سر مي‌برم كه جنبش مسلحانه از آنجا آغاز شد. همان بيژن جزني و مسعود احمد زاده را مي‌گويم ديگر. مسعود احمد‌زاده را تو نمي‌شناسي؛ در «كافه‌رو» سكسوفون آلتو مي‌زد، بيژن هم كه هماني بود كه پاسگاه را گرفت. البته پاسگاه را به سرعت به برادران زحمت‌كش نيروي انتظامي پس داد. آذر است ديگر؛ همه‌چيز قدري حالي بي‌حالي و قرق‌شده به نظر مي‌آيد. درد زايمان هم خيلي‌ها را در اين ماه امان نداده. آن بالا، روي آن تپه را دود گرفته؛ خوب نگاه كن! باد گرم پاييزي، آتش كه عنصر آذر ماه است را شعله‌ور كرده. «شعله» هم خاله استوانه‌اي من است كه از قضا او هم درهم‌روز نحس من، كمي آن‌سال‌تر از من متولد شده. هدف اين است كه رنگ خود‌نويس هديه‌گرفته‌ام را به تو نشان دهم؛ خوب نگاه كن! جوهر عجيبي دارد. اين رنگ را تا به حال تجربه‌ نكرده‌بوده. البته حين ريختن مني در رحمش، كمي آب آشاميدني سياهكل با آن مخاوط شد كه ناگزير بود. اين يادداشت را زماني كه به تمدن باستاني اتاقم دست يازيدم، تايپ خواهم كرد. بعد به علت نبود اينترنت در فلشي «اين رنگي» تزريق خواهم‌كرد و در اسرا وقت در وبلاگ خواهم نهمش. عجيب است كه اين اتفاقات نيفتاده و تو مي‌تواني روخواني‌اش كني محض كامنتي كه گدايي مي‌كنمش؛ نامحسوس. احساس مي‌كنم در حال خيانت به امر واقع هستيم. اگر امر واقع آن است كه تو مي‌خواني پس تكليف امرواقع من كه مي‌نويسم چيست؟ خب مي‌نويسم اما چيزي را كه نيست را. من پيشگويي مي‌كنم پس هستم. اگر هم در اتوبان نفله شدم گناهش گردن دازاين يا كوگيتو. راستي حنيف! راستي! حنيف! - كه رمزي بود ميان من و تو- تو كه شاعري را خوب كلاه كرده‌اي تا نوك دماغ بر صورت مخاطب نمي‌داني چطور بايد رنگ جوهر خونويس را بدون برزبان آوردن نام رنگش به اينها حقنه كرد؟

Wednesday, October 20, 2010

دشت سرخ

مردي آتش به دست، دشت را طواف مي‌كند. دشت، سياه و كبود. مرد، نيمه برهنه. آتشي مرد در دست دشت را طواف مي‌كند. آتش مي‌چرخد، مرد ايستاده، دشت در خواب است. دشت، سرخ مي‌شود؛ آنتوني‌يوني مي‌شود. دشت سرخ مرد را بغل مي‌گيرد، آتش مي‌گيرد. مرد در ديوار پلاستيكي سه ربع مي‌خزد. آتش را مي‌نهد. جنازه دختر زنده‌اي آنجا در انتظارش است. جنازه دختر هم اكنون كه متن را مي‌خواني متولد شده. مرد جنازه را طواف مي‌كند؛ هشت بار. بار هشتم براي خداي نوزادي كه در دشت، سر دردشت، تقاطع گلبرگ متولد شده. دختر هنوز زنده است. مرد ديگر نيمه برهنه نيست. برهنه است، عينا آدم‌وار. خداي را التماس مي‌كند تا او را از اين برهنگي برهاند. شرط مي‌گذارد: نرهاني اولين نوزاد مرده را متولد مي‌كنم. مرد به جنازه دخترك زنده تجاوز مي‌كند و اولين حرام‌زاده مرده تاريخ با لباس‌ ناپلئون متولد مي‌شود. حرام‌زاده شيرين. شيريني ناپلئوني. الف‌‌م‌خ. و اين رمزي‌ست ميان من و حرام‌زادگان شيرين. من اينجا، اين‌گوشه ايستاده‌ام و موهاي ويولنم را شانه مي‌زنم. ميهماني خدايگان را مطربي مي‌كنم.

Monday, September 27, 2010

ص2

در دفتر شرق کفش آقای منتقد را لگد می کنم و به روی خودم نمی آورم. منتقد کفش هایش را خوب واکس زده بود. در دفتر چلچراغ فحش همگانی می دهم و با درخواست سردبیر برای گفتن بلانسبت مخالفت می کنم. سردبیر پاهایش را تکان تکان می داد و در فیس بوک می چرید؛بلا نسبت. می خرامید. روی تختم وقت دیدن سالوی پازولینی به مارکی دوساد لعنت می فرستم و پازولینی را نادیده می گیرم. دوساد دیشب با من بود؛ رنجم داد به غایت. سال 1953 هم من بودم که به مرگ استالین قهقهه زدم. دلم برای رییس جمهورها هم می سوزد؛ یا فحش می دهند یا فحش می خورند که جفتش یکی ست. این همه اسم، این همه رسم. باید به غریبه ها فکر کرد؛ غریبه ای که در محل کارش قصه کوتاه بدنوشت پورنو، پرینت می گیرد و دستشویی رفتنش طول می کشد.غریبه ای که هر شب سرش را روی سینه عریان روسپی می گذارد و به حالش اشک می ریزد. روسپی هم غریبه ایست. غریبه ای که من از ازدواجش خوشحال می شود؛ آن قدر که به گریه می افتم.غریبه ای که دوبله پارک می کند در الوند. غریبه ای که خیالبافی می کند تا حد اوردوز. شاید بمیرد. حتی اگر همه دنیا را غریبه ها بگیرند، باز هم مارکی دوساد با من است. بالای سر من ایستاده. در من. درد دارد برادر! درد دارد. رها کن. لاجونم. چرا هری کولاهان می تواند قاب بسته یکنواختی داشته باشد؟
پ.ن: عکس: دریاچه میشیگان از هری کولاهان.