پس از انقلاب 57، واگذاری بی حساب و کتاب زمین به حاشیه نشینان و کوچندگان به پایتخت توسط بنیاد مستضعفان و نهادهای مشابه، صورت گرفت. مردمان ساکن در زاغه ها حاضر نشدند پس از مدتی گذران زندگی در جوار شهر، سطح زندگی خود را ارتقا دهند و به شهرنشینی روی بیاورند. آنان حتی تسلیم برخوردهای قهرآلود بعدی نشدند و شیوه زندگی خود را تغییر ندادند. آیا چنین مقاوتی تنها در نتیجه دل بستگی افراطی آنان به تنها داشته شان، یعنی همان قطعه زمین بروز می کرد یا عاملی به مراتب قوی تر در کار بود؟ آیا آنان یک پارچه زندگی شهری و مناسبات حاکم بر آن را نفی نمی کردند و نمی کنند؟ اگر به آنان برچسب دگم می زنید، باید در نظر داشته باشید که دگماتیسم زمانی بروز می کند که دو عامل متضاد در کار باشند. هیچ گاه نمی توان ادعا کرد عامل پیشین صد در صد متحجر و واپس گراست و عامل پسین پرچم دار تجدد و پیشرفت. گاه این تقابل به انحای دیگری جلوه می کند. هیچ نمی توان حفظ ارزش را مترادف با عقب ماندگی قلمداد کرد. ممکن است حاشیه نشینان زورآباد کرج هرگز به این موضوع فکر نکرده باشند که چرا در برابر شهرنشینی مقاوت می کنند. اما شاید شهرنشینان هم هرگز به این نکته توجه نکرده باشند که در نتیجه قبول این موهبت، چه چیزهایی را از کف داده اند. شغل کاذب همان طور که نتیجه استیصال است، دفاع جانانه ای ست در برابر هجمه بروکراسی معیوب وارداتی.
Friday, November 8, 2013
یادداشت کوتاهی در ستایش شغل کاذب
پس از انقلاب 57، واگذاری بی حساب و کتاب زمین به حاشیه نشینان و کوچندگان به پایتخت توسط بنیاد مستضعفان و نهادهای مشابه، صورت گرفت. مردمان ساکن در زاغه ها حاضر نشدند پس از مدتی گذران زندگی در جوار شهر، سطح زندگی خود را ارتقا دهند و به شهرنشینی روی بیاورند. آنان حتی تسلیم برخوردهای قهرآلود بعدی نشدند و شیوه زندگی خود را تغییر ندادند. آیا چنین مقاوتی تنها در نتیجه دل بستگی افراطی آنان به تنها داشته شان، یعنی همان قطعه زمین بروز می کرد یا عاملی به مراتب قوی تر در کار بود؟ آیا آنان یک پارچه زندگی شهری و مناسبات حاکم بر آن را نفی نمی کردند و نمی کنند؟ اگر به آنان برچسب دگم می زنید، باید در نظر داشته باشید که دگماتیسم زمانی بروز می کند که دو عامل متضاد در کار باشند. هیچ گاه نمی توان ادعا کرد عامل پیشین صد در صد متحجر و واپس گراست و عامل پسین پرچم دار تجدد و پیشرفت. گاه این تقابل به انحای دیگری جلوه می کند. هیچ نمی توان حفظ ارزش را مترادف با عقب ماندگی قلمداد کرد. ممکن است حاشیه نشینان زورآباد کرج هرگز به این موضوع فکر نکرده باشند که چرا در برابر شهرنشینی مقاوت می کنند. اما شاید شهرنشینان هم هرگز به این نکته توجه نکرده باشند که در نتیجه قبول این موهبت، چه چیزهایی را از کف داده اند. شغل کاذب همان طور که نتیجه استیصال است، دفاع جانانه ای ست در برابر هجمه بروکراسی معیوب وارداتی.
Tuesday, April 2, 2013
راهی بجوی
پس از امتناعی طولانی از کتابت، گوشه دنجی از خیابان -که یگانه مدونای باکره افکار من است- دفترکم را از جیب بیرون کشیدم و تپوکی به ذهن چموش زدم:
خواننده امروز، نه آن مدهوش ِ منفعل ِ دو زانو نشسته در برابر ایونیان و دوریان و پیروان سنکا است، که در کشف رمزگان نوشتار، دست کمی از منتقد زمان خویش ندارد. جستن آن چه مولف در سر داشته، نه تنها از طریق خوانش دقیق متن در دستور کار قرار می گیرد، بل که انواع و اقسام اتوبیوگرافی ها در کار می شوند تا همزادهای مولف که بارت آنان را در هیئت مفاهیمی چون تاریخ، جامعه، روان و آزادی خلاصه می کند، نمایان شوند. کشف کامو برای من چنین رقم خورد. او را نه در سیزیف اش باور کردم، نه در عصیان گرش و نه در کالیگولا. اما خوانش مجموعه یادداشت هایش چنان سقلمه ای به من زد که باورش برایم دشوار است. کامو به جای خود ماند و آن چه فرو ریخت، بتی بود که من از خارای خویشتن خویش ساخته بودم. نزدیکی ها و انطباق های مکشوف میان راه خواننده و ادیب چرب قلم، ابتدا شعف فزاینده ای به رگ های مسدودم تزریق کرد که دیری نپایید و به سرعت به ملال و یاسی بی حد دچار آمدم. از این روی که واقف شدم، مسیرم را، مسیر برآمده از تاریخ تجربه بشری ام را قبل تر کسی آزموده و من سر به هوا و کودکانه به راهی که می روم، خوش ام. چنین اعترافی «یقین گمشده»ای بود که هر از گاهی از فرط نزدیکی، به گستره دیدم نمی آمد. از آن پس، وسوسه «خدایی دیگرگونه» آفریدن رهایم نمی کند. اما ای دریغ! افسوس و صد افسوس که من ملولم از این بازی نافرجام که قبل تر، قرن تا قرن خدایگان، این مخلوقان ِ قدسی را می آفریناند و می میراند و اکنون، هر روز لشکر لشکر سقط می کند. روزگار تنگ آمده. زمانه سکوت است.
Sunday, March 17, 2013
عیدانه
Saturday, December 15, 2012
قصیده ای برای انسان ماه آذر
Friday, May 25, 2012
تابستون بود
پول داری؟ صد تومن
صد تومن؟ همین الان؟
صد تومن؛ صد تا تک تومن. فکر کنم پنجاه تومن هم بسه. آره. پنجاه
پنجاه تا تک تومن؟! می خوای چی کار؟
یه پنجاه تومنی بده به من؛ همین. نداری؟ یه سکه. می خوام یه نخ سیگار بخرم
سیگار دارم. خب از اول بگو سیگار می خوام. بردار
گفتم پول. پول. پول. بابا یه سکه پنجاه تومنی به من بدین. + آقا! آقا! یه سکه پنجاه
تومنی دارین به من بدین؟
چرا این جوری می کنی دیوانه؟ + آقا من از شما عذر می خوام. ببخشید واقعا +. بیا
بگیر آقا جون. چرا آبرو ریزی می کنی وسط خیابون؟
دکه کجاست؟
اون ور خیابون
کو؟
اونجا. اونجا. رو به روی اون فرش فروشی.
...
سلام قربان. یه نخ مگنا قرمز به من لطف می کنید. ممنونم
کجا داری می ری؟ من کار دارم، باید برگردم. بیا بریم یه جا بشینیم حرف بزنیم. معلوم هست چه بلایی سرت اومده؟ مگه خبرم نکردی که حرف بزنی؟ من غریبه نیستم. می فهمی؟ هنوز می تونی روم حساب کنی. با تو دارم حرف می زنم
دستمو ول کن!
چرا بچه شدی؟ این کارا چیه؟ یه دقه آروم شو
گفتم دستمو ول کن!
...اوکی. تو آروم شو. ببین! من می دونم که
فقط با من بیا. زیاد طول نمی کشه. قول می دم. اونجا رو نگاه کن! باید برگردیم اون ور خیابون. اون پایین. باهام بیا. باور کن زیاد طول نمی کشه. من آرومم. تو ناآرومی. بیا
من از جزییات باخبر نیستم اما یه چیزایی شنیدم. حرف بزن. من تمام سعی ام رو می کنم. هنوز می تونم کمکت کنم. باور کن می تونم. اتفاقی نیفتاده. منظورم اینه که هیچ اتفاقی نمی تونه اون قدر بزرگ باشه که نشه حلش کرد. بیا چند دقیقه آروم و راحت
بشینیم تو یه کافه ای، جایی بهم بگو. برام تعریف کن. با هم درستش می کنیم
با هم؟
آره با هم. چرا فکر می کنی کاری از دست کسی برنمیاد؟ چرا فکر می کنی دنیا تموم شده؟
همین جاست. چیز کن... یه مقدار دیگه هم پول بهم بده. نه. صبر کن. این... این قبض رو بگیر. برو بده به اون آقایی که موهای کم پشت داره. بگو دیروز پریروز یه آقایی اومد داد. تحویل بگیر. کار راحتیه
لباساتو دادی بشورن؟ خشکشویی؟ از این عادتا نداشتی
فقط برو تحویلش بگیر. این تنها خواستمه. پولشو بهت برمی گردونم. یه روز برمی گردونم
...بحث پولش نیست دیوانه. می گم از این عادتا
چرا همش حرف می زنی؟ چرا همش بحث می کنی؟ چرا این قدر همه چیز برات عجیبه؟ تو سیگار نمی خری؟ تو لباساتو نمی دی خشک شویی؟ یه کار به این کوچیکی رو هم نمی تونی انجام بدی؟
شلوغ نکن... آروم
یه پالتوی زغال سنگی قدیمی بود. خیلی سال پیش تنش دیده بودم. با عجله نایلون روی پالتو رو پاره کرد و روش دست کشید. شروع کرد به چک کردن آسترش. چند جایی پارگی های خیلی ریز داشت. برای چند لحظه پالتو رو داد دست من و پیراهن سفید رنگ و رو رفته شو مرتب کرد. دکمه زیر گردنش رو بست. از جیب عقب شلوارش یه کراوات مچاله شده مشکی درآورد و همین طور که راه می رفت، یقه پیراهنشو بالا داد و کراوات رو گره زد. خودشو مرتب کرد. هر چی جلوتر می رفت قدم هاش کندتر می شد. صدامو نمی شنید. پالتو رو از من گرفت. خیلی آروم انداخت روی دوشش و دستاشو از تو آستینا رد کرد. چند بار شونه شو بالا انداخت و یقه پالتو رو مرتب کرد. چوب سیگار قدیمی شو از جیبش درآورد. اون یه نخ سیگار که حالا کمی کج و معوج شده بود رو توی چوب سیگارش چرخوند. دست راستش رو توی جیب شلوارش جا انداخت و دنباله پالتوشو عقب داد و دست چپش که چوب سیگارش رو حمل می کرد، طوری که بازو و ساعدش یه زاویه نود درجه بسازن، به سمت سینه ش جمع کرد. همون طور که آروم قدم می زد و آهسته آهسته قوز پشتش را صاف می کرد، سیگار رو گوشه لبش گذاشت و به سمت من چرخید. سیگارش رو براش روشن کردم. سرش رو آروم به نشانه احترام تکون داد. صدامو نمی شنید. جلوتر، کنار خیابون چند تا نیمکت بود. راهشو به سمت نیمکتا کج کرد. یکی رو انتخاب کرد. روشو با دستمال چهارخونه قرمز و آبی ش پاک کرد و پالتوش رو جمع کرد و نشست و پاشو انداخت رو پاش. سیگارش داشت تموم می شد. آخرین پک رو عمیق زد و چوب سیگارش رو همراه با ته سیگار آروم پرتاب کرد توی جوبی که رو به رومون بود. صدامو نمی شنید. تابستون بود
Wednesday, April 18, 2012
يازده
Thursday, February 9, 2012
النور
Sunday, January 22, 2012
همجنسباز
Thursday, December 22, 2011
آن پايين
Saturday, November 5, 2011
نه ماهگي
اين ساعات از شب، وقت رويت پرنوگرافيست نه چوب زدن زاغ باغبان كه مرگهاي پاييزي را چنگك ميكشد؛ مرگ يكي از كسانم در سياهكل. اين همان فرشته مقرب بود كه مرا دمر خوابانيده، چشمانم را پوشانده و دماغش را گرفته بود از بوي الكل متساعد از من. اين ساعات از شب وقت رويت پرنوگرافيست نه به ياد آوردن «باغبان، پير گريان شبيهخون خورده...»* اين ساعات از شب من پس از نه ماه، دقيقا نه ماه كه آبستن اين سطور بودم، به ياد مي آورم. مثلا همان شبي را كه بيوك نوك مدادي، قل قل كنان به سمت همان سياهكل خرابشده باغش آباد ميرفتيم و ضبط كاست خور لكنتهاش همان نواي «پير گريان ...» را ميخواند و پدر روي صندلي عقب سيگار دود ميكرد؛ گويي هزاران سال است باران امامزاده هاشم را نديده يا آن روزها كه سبيل ميگذاشت، اينجا، كنار اين جگركيهاي الاف و علاف به نيش نكشيده بود طعم جگر دختركان نابالغ را. اين ساعات از شب وقت نگاشتن پرنوگرافي است و من همين كار را ميكنم ؛ كردم
از ايرج جنتي عطايي كه گويا در وصف حال پيرشان كه براي خسرو گل سرخي گريسته، سروده شده
Wednesday, February 23, 2011
Unknown world file
شهر، در گذار از من تمام خيابانهايم را ميشويد. زمان در گذار از من تمام آرزوهايم را بادبادك ميكند در جشن بادبادكها؛ پاي برج ميلاد. پس فريادهايش، روي راحتي، خيره به خود، در عبور بادباكهاي من، پدر جام اشك مينوشد. فحشش ميدهم؛ يك دل سير. دماغم را با پرده اتاق پاك ميكنم. شهر در عبور از من، چاقو زير گلوي برادر ميگذارد. جارويي آرام از زير پنجره عبور ميكند كه زالويي به دسته چوبينش نشسته، خون چوب ميمكد بينوا. ماديان پا به زاي سرخي در كابوسهايم، افسار دريده. هر شب كره مي كند. نيمه انسان و نيمه اسبي كمان بهدست. آذر ماه، بادبادكهايم را باد مال كرد. وگرنه در فروردين زاييده، زائده ميشدم يا در مرداد. شهر، در گذار از من تمام خيابانهاي خونآلودم را ميشويد. امضاي پدر بوي خون ميداد. برنجزارها بوي خون ميداد آنشب كه تابوت پدرش را از لاي درختان مردابي روي دوش ديگران، كه ميرفت، ميديد. چماقها آنشب بوي خون ميداد. پدر با پدرش قهر است، من با پدرم قهرم. داغ پدربزرگ ناديده بر دوشم. صداي جارو در گوشم. زمان در گذار از من، چون ماديان سرخي كه بند نافي از مهبلش آويزان است، به تاخت سوي ديوار ميرود. پاي در گل برنجزار گلآلود آذر ماه، قرقرهاي در دست، زالويي به پاي چوبين، وينستون ته قرمزي آتش ميكنم؛ در عبور شهر. چونان كه پدر بزرگ، غروبهاي سياه باهار وينستون ته قرمزي را با ذاتالريه تاخت زد؛ در عبور بغضش.
Sunday, February 6, 2011
عاشقانه
Thursday, December 30, 2010
برخیز ای موسی
Saturday, December 25, 2010
یادداشت تولد
سلام حنيف! اينجا كه ميداني، پر رفت و آمد نيست. تو ميآيي و گهگداري – كه برادر كوچك ژان لوك گدار است- كامنتي ول ميدهي و ميروي. من بعد خودت آپ كن، خودت پيغام بگذار. اين يادداشت روز تولد است. اين را زماني مينويسم كه در سياهكل به سر ميبرم كه جنبش مسلحانه از آنجا آغاز شد. همان بيژن جزني و مسعود احمد زاده را ميگويم ديگر. مسعود احمدزاده را تو نميشناسي؛ در «كافهرو» سكسوفون آلتو ميزد، بيژن هم كه هماني بود كه پاسگاه را گرفت. البته پاسگاه را به سرعت به برادران زحمتكش نيروي انتظامي پس داد. آذر است ديگر؛ همهچيز قدري حالي بيحالي و قرقشده به نظر ميآيد. درد زايمان هم خيليها را در اين ماه امان نداده. آن بالا، روي آن تپه را دود گرفته؛ خوب نگاه كن! باد گرم پاييزي، آتش كه عنصر آذر ماه است را شعلهور كرده. «شعله» هم خاله استوانهاي من است كه از قضا او هم درهمروز نحس من، كمي آنسالتر از من متولد شده. هدف اين است كه رنگ خودنويس هديهگرفتهام را به تو نشان دهم؛ خوب نگاه كن! جوهر عجيبي دارد. اين رنگ را تا به حال تجربه نكردهبوده. البته حين ريختن مني در رحمش، كمي آب آشاميدني سياهكل با آن مخاوط شد كه ناگزير بود. اين يادداشت را زماني كه به تمدن باستاني اتاقم دست يازيدم، تايپ خواهم كرد. بعد به علت نبود اينترنت در فلشي «اين رنگي» تزريق خواهمكرد و در اسرا وقت در وبلاگ خواهم نهمش. عجيب است كه اين اتفاقات نيفتاده و تو ميتواني روخوانياش كني محض كامنتي كه گدايي ميكنمش؛ نامحسوس. احساس ميكنم در حال خيانت به امر واقع هستيم. اگر امر واقع آن است كه تو ميخواني پس تكليف امرواقع من كه مينويسم چيست؟ خب مينويسم اما چيزي را كه نيست را. من پيشگويي ميكنم پس هستم. اگر هم در اتوبان نفله شدم گناهش گردن دازاين يا كوگيتو. راستي حنيف! راستي! حنيف! - كه رمزي بود ميان من و تو- تو كه شاعري را خوب كلاه كردهاي تا نوك دماغ بر صورت مخاطب نميداني چطور بايد رنگ جوهر خونويس را بدون برزبان آوردن نام رنگش به اينها حقنه كرد؟
Wednesday, October 20, 2010
دشت سرخ
مردي آتش به دست، دشت را طواف ميكند. دشت، سياه و كبود. مرد، نيمه برهنه. آتشي مرد در دست دشت را طواف ميكند. آتش ميچرخد، مرد ايستاده، دشت در خواب است. دشت، سرخ ميشود؛ آنتونييوني ميشود. دشت سرخ مرد را بغل ميگيرد، آتش ميگيرد. مرد در ديوار پلاستيكي سه ربع ميخزد. آتش را مينهد. جنازه دختر زندهاي آنجا در انتظارش است. جنازه دختر هم اكنون كه متن را ميخواني متولد شده. مرد جنازه را طواف ميكند؛ هشت بار. بار هشتم براي خداي نوزادي كه در دشت، سر دردشت، تقاطع گلبرگ متولد شده. دختر هنوز زنده است. مرد ديگر نيمه برهنه نيست. برهنه است، عينا آدموار. خداي را التماس ميكند تا او را از اين برهنگي برهاند. شرط ميگذارد: نرهاني اولين نوزاد مرده را متولد ميكنم. مرد به جنازه دخترك زنده تجاوز ميكند و اولين حرامزاده مرده تاريخ با لباس ناپلئون متولد ميشود. حرامزاده شيرين. شيريني ناپلئوني. الفمخ. و اين رمزيست ميان من و حرامزادگان شيرين. من اينجا، اينگوشه ايستادهام و موهاي ويولنم را شانه ميزنم. ميهماني خدايگان را مطربي ميكنم.
Monday, September 27, 2010
ص2
پ.ن: عکس: دریاچه میشیگان از هری کولاهان.
Sunday, August 29, 2010
realy?
Saturday, July 24, 2010
(نوستالژی توالت (تقدیم به ش.ن
شيلنگ را برميدارم و شير آب را ميچرخانم. سعي ميكنم به ياد بياورم شام چي خوردهام. معدهام به هم ريخته. عجب بوي ترشي همه دستشويي را گرفته.
Tuesday, June 22, 2010
شروع تابستان
Saturday, June 12, 2010
ژورنالیسم
نقاط معلوم الحال شمال شهر هم اينك صحنه خون و آتش است. برخي از ساكنان فايو پوينتز در اعتراض به خريد سربازي مرفه نشينان شمال شهر به مبلغ 400 دلار، خانهها، باغها، اتومبيلها، اسبها و سياهان را به آتش كشيدند. مارتين لوتر كينگ در حال حاضر براي ايراد يك سخنراني مهم به ژاپن سفر كرده. لذا سياهان هيچ پناهي ندارند. جان لنون و همسرش با دست داشتن پلاكاردهايي كه به جلمه « ما صلح ميخوايم، يالا » منقوش بود، به اين قتل عام بي رحمانه واكنش نشان دادند. در همين راستا كشتيهاي حامل كمكهاي بشر دوستانه راهي ژاپنشدهاند.
و اما ديدار ماكسيم كورگي و استالين كه تمام اخبار هفته پيش را به خود اختصاص داده بود. در اين نشست تفاهم نامهاي مبني بر ادامه روند همكاريهاي دو جانبه منعقد شد. سخنگوي استالين اعلام كرد مانيفست رئاليسم سوسياليستي به زودي منتشر و در اختيار عموم قرار خواهد گرفت. اين مانيفست به سوال ديرينه بشر، مبني بر چيستي هنر پاسخ نهايي خواهد داد.
رفراندم قانون اساسي برگزار نخواهد شد. مقام مسئولي كه خواست نامش فاش نشود گفت: « شدني نيست.»
تروتسكي در نظريه قابل تاملي بيان داشت كه كمونيسم ميتواند كمكي باشد در راستاي رسيدن به روحيه اعتراضي، انقلابي و اهداف والاي ما در اعتلاي هنر. حزب كمونيست بلافاصله تكذيبيهاي منتشر كرد كه ذيل آن تروتسكي به دشمني با حزب متهم و آزادي بيان مانعي بزرگ بر سر راه رسيدن به وحدت سوسياليستي شمرده شد. لذا از تروتسكي دعوت به سكوت شد.
مهدي سحابي درگذشت. يادش گرامي.
كتاب جديد تئو فراستوس با نام كاراكترز به بازار آمد. تئو فراسوتوس از شاگردان ارسطو است و پيش بيني منتقدان ادبي، خبر از احتمال فراوان اهداي جايزه ادبي پوليتزر به اين اثر ميدهد.
مير هولد هنرمند برجسته روس، صحنه هجوم به كاخ زمستاني تزار را با بيش از شش هزار نفر بازسازي خواهد كرد. اين بزرگترين پرفورمنس تاريخ هنر به شمار خواهد آمد.
به گفته پروفسور لمتن هنگامي كه ايران حكومت مشورطه پارلماني را در 1906 برگزيد، از نظريه قرون وسطايي حكومت سنتي به نظامي امروزي بر مبناي نظريه غربي گذر كرد؛ بدون آنكه تحولات و تفاهمات مياني يا هيچ يك از تعديل يا توازنهايي را از سربگذراند كه در غرب، در حين گذر تدريجي از فئوداليسم به انديشه كنوني حكومت پارماني تطور يافت. مرتضي كيوان دستگير شد
پ .ن : این یک نوشته اتوماتیستی نیست و هدف دیگری را دنبال می کند